هم‌اندیشان ۱۳۴۸

هم‌اندیشان راهی به سوی کتاب، فرهنگ، اندیشه

هم‌اندیشان ۱۳۴۸

هم‌اندیشان راهی به سوی کتاب، فرهنگ، اندیشه

هم‌اندیشان ۱۳۴۸

کارگروه دانشجویی کتاب و کتابخوانی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی(ره)

هر کس که با کتاب‌ها 🌺🍃
آرامش یابد، 🌺🍃
راحتی و آسایش از او سلب نمی‌گردد. 🌺🍃

🍃 "امام علی(ع)"🍃

این صفحه توسط یکی از اعضای گروه هم‌اندیشان مدیریت می‌شود.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

کتاویژه شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام

چهارشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۵۱ ب.ظ

حاء سین نون


امروز، #شانزدهم_آبان ماه، در کتاویژه‌ی کتاویم ، به مناسبت #شهادت_امام_حسن_مجتبی(ع) ، کتاب #حا_سین_نون نوشته‌ی #سید_علی_شجاعی پیشنهاد شده‌است. 

اکنون به معرفی مختصری از آن می‌پردازیم:


《رمان، روایتی است از زندگانی امام حسن مجتبی (ع)، در بستر زمانی شهادت حضرت امیر و آغاز خلافت امام تا شهادت ایشان و محوریت موضوع صلح.

شجاعی در این رمان با رفت‌وبرگشت‌های راوی میان دو جبهه امام و معاویه و بازسازی و بازیابی اهداف و افکار و شخصیت معاویه، تصویری جدید از صلح امام به مخاطب ارائه میدهد.

نویسنده این رمان ۱۶۰ صفحه‌ای را در ۱۶ فصل نوشته‌است که عناوین هر فصل از آن به ترتیب از حروف سازنده عبارت ( حسن منی و انا من حسن.) شروع می‌شود.》


#برشی_از_کتاب 📖

#حا_سین_نون

… که اگر جز این راه پیش گیری، بین مان خدا حکم فرماید و هو خیر الحاکمین. والسلام.

خیرۀ معاویه می شوم: – شنیدی چه خواندم یا سیر آسمان ها می کنی؟

معاویه خودش را یله می کند: – شنیدم عتبه! شنیدم… تکرار حکایت همیشگی، باز هم خدا و بهشت و جهنم و عذاب و… افسانه هزار بارۀ خاندان محمد. به خدای خودشان سوگند، مانده ام که این جماعت به چه ایمان آورده اند؟ پدران و اجدادمان، جان کندند تا مردم به بتی که می‌دیدند مؤمن شوند؛ چه سِحری است در کار محمد که پیروانش برای خدای ندیده جان می دهند؟ مانده ام ولله!

سه چهار خرمای دهانم را می بلعم: – چه غصه ها می خورد خلیفه مسلمین عالم!

می خندم: – از پی همان دین است که تو بر مسندی و عیش و عشرت مان مهیا و میان بیت المال غوطه ور و…

معاویه ناگاه برمی خیزد و مقابلم می ایستد، تند و عصبانی: – تو را به لات و عزی سوگند که انقدر احمق نباش عتبه! کوری یا نمی خواهی ببینی؟ کری یا دوست نداری بشنوی؟

معاویه راه می رود و صدایش حالا به فریاد:

– ابوبکر خلیفه بود، روزگار را حرام کرد بر خودش و رعیتش، مُرد و نامش هم با خودش زیر خاک رفت. عمر هم، ده سال بر گرده مردم سوار بود، او هم مُرد و نامش هم با خودش دفن شد…

متعجب نگاهش می کنم. می فهمد که منتظر ادامه ام.

– اما محمد…

انگار خسته، خودش را رها می کند روی تخت:

– سال هاست که مرده اما… اما نامش را تا کنار نام خدا بالا برد…

آه بلندی می کشد:

– عجب همتی داشتی محمد! که اکنون هر روز بر سر مأذنه ها، نامت را بعد الله فریاد می زنند.

نظرات  (۱)

درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز

به پیش آینه دل هر آن چه می‌دارم
بجز خیال جمالت نمی‌نماید باز

بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ
به بوی گلبن وصل تو می‌سراید باز

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی